شهاب الدين احمد سمعانى
26
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
فردا همه را نابينا انگيز ، تا جز شبلى كسى ترا نبيند . باز وقتى ديگر دعا كرد : بار خدايا شبلى را نابينا انگيز كه دريغ بود كه چون منى ترا بيند . آن اول غيرت بود بر جمال از ديدهء اغيار ، و آن دوم غيرت بود بر جمال از ديدهء خود ، و اين قدم تمامتر . و آن عزيز ديگر گفت : اگر فردا خطاب آيد كه برو كه ما را نشايى ، من گويم : خود آنچنان جمالى به ما دريغ بود 40 بيت از رشك تو بركنم دل و ديدهء خويش * تا اينت نبيند و نه آن داند بيش اى درويش ! فردا تو او را نبينى تا او خود را از تو نبيند 41 ، بالله العظيم اگر فردا تو خواهى ديد ، ديدار پاك ببايد 42 . ديدار پاك آن بود كه او خود را از تو ببيند 43 . توحيد در اين عالم همچنان است كه ديدار در آن عالم . اگر امروز توحيد تو مىآرى تو تويى . و اگر فردا تو خواهى ديد ، تو تويى . و از اينجا گفت آن عزيز سهل عبد الله تسترى . اللّهمّ اشكر لى عنك فانّ شكرى لك لا يفى بحقّك . بار خدايا مرا / b 7 / طاقت آن نيست كه شكر نعم تو بگزارم ، هم تو به كرم خود شكر من ، خود را بيار . و آنگاه گمان مبر كه فردا چون عزيزان حق و مشتاقان جلال و مستغرقان بحر جمال به مشاهدهء ذو الجلال رسند ، ذرهاى از شوقشان كم گردد . در جگر ماهى تپشى است كه اگر همه بحار عالم جمع كنى ذرهاى از تپش جگر او بنهنشيند . بيت هزار شربتِ وصل ار به من دهى به مَثَل * ز عشق نعرهء هَلْ مِنْ مَزِيد برخيزد دلى كه دل است امروز در كار است و فردا در كار . امروز در عين شوق است و فردا در عين ذوق ، و هم بر سر سوز و شوق 44 . شعر اهيم بها و جدا و ان دام وصلها * و يحسن منها القول و هو معاد اى جوامرد ! ما دامت المحبّة باقية فالشّوق باق لانّه و ان كان بشواهد القرب فلا سبيل الى الوصال بالكمال . مشتاق سوخته دل اگرچه در شواهد قرب و مشاهد وصل بود او را به كمال وصل راه نيست 45 . او كه ترا ديدار خود عطا دهد به قدر طاقت ديدهء تو دهد نه به قدر جلال و جمال خود . و از اينجا گفتند : كلّم موسى من حيث موسى و لو كلّم موسى بعظمته